اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی،سیاسی و زیست محیطی

  اکثر معلمان روستاها درآن زمان سپاهیان دانش بودند وچون لباس فرم به تن داشتند،به نوعي نظامي محسوب مي شدندومردم نيز آن ها رانماينده دولت مي دانستندواز آن ها حساب مي بردند.چه بسيار دعواهاي بين افراد وحتا بين زن وشوهرها كه با تدبير ونفوذ آنها،فيصله مي يافت.سپاهيان دانش از نفوذ و وجهه خود در بين مردم براي انجام كارهاي عمراني وعام المنفعه كوچك درمحدوده روستاها هم استفاده مي كردند.يادم هست كه بعضي روزهاي جمعه زير نظر معلم به تعمير وبازسازي پل كوچك روي رودخانه مي پرداختيم.خوراك معلم به نوبت به عهده خانواده دانش آموزان بود وكسي هم از اين مسئله ناراحت نمي شد.معلمان نيز همان غذاي معمولي خود روستائيان كه عمدتا شامل انواع لبنيات وتخم مرغ بود،را مي خوردندمگر زماني كه اولياء دانش آموزان دعوت رسمي مي كردند.
به ياد دارم كه مرحوم عموي بزرگم كه زندگي عشايري داشت،خود شخصا به مدرسه آمد وبا كلي خواهش وتمنا وعزت واحترام آقا معلم را دعوت كرد وفرداي آن روز اسب زين كرده اي با يك نفر فرستاد تا معلم سوار بر آن راهي سیر در-محلی که در آن سیروحشی می روید-دربین کوه های سراب داراب شود وناهار را در زیر سیاه چادر به صرف گِيَه بِريژ، مهمان عمويم باشد.آري ،معلم از چنين وجهه وپايگاه واعتباري در بين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 23:11  توسط مراد سپهوند | 

رَتِن وِ رَه كُي رِفيقيام،مونِسِ غمخواري نيسي!
         
                                  زِوُ بوزي سي مِه نَكو،يارِ وفاداري نيسي!
همه رفيق هايم تركم كردند،تو مونس غمخواري برايم نيستي!
                                             برايم زبان بازي نكن،تو يار وفاداري برايم نيستي!
دِ تورِ تو بيم خَنَه زار،كِيِك نِشونِ عالَمِم!
                                           ريحونِ بِي گُل سيم نكار،گُلِ بِي خاري نيسي!
به خاطر تو محل خنده واستهزاء وانگشت نماي جهان شده ام!
                                      برايم ريحان بي گل نكار،توگل بي خاري برايم نيستي!
چي دورِيش بِي مووِلي،سَرنيامَة وِ كوه و دشت!
                                     لِيوه بوزي سي مِه نَكو،عاشقِ بِي عاري نيسي!
مانند درويش بي جا و سرپناهي راه كوه ودشت را درپيش گرفته ام!
                                     برايم ديوانه بازي درنياور،توعاشق بي عار وننگي نيستي!
هول ئو حَفارَت كُشتِمَه،سَرِ تَپ وِم شِيوِسَه!
                                           نال چووِرشَه سي مِه نَزِه،مجنونِ تاري نيسي!
واهمه ودلهره ات مرا كشته است،پريشان وبي سامان شده ام!
                                            نعل وارونه برايم نزن،تودلباخته خالصي نيستي!
دين و دنيامِه ئووردِم وِ بازارِ عشقِ تو!
                                      چووِ حراج زَمَه وِشو،حيف كه خريداري نيسي!
دين ودنيايم را به بازار عشق تو آوردم!
                                 چوب حراج به آنها زده ام،افسوس كه تو خريدار نيستي!
كِز كِردِمَه دِ كُنجِ غم،دَسازوني نِشِسِمَه!
                                         دَس وِردار دِ سَرِ مِه،هِيهاي كه دلداري نيسي!
در كنج غم كز كرده ام ودست به زانو نشسته ام!
                                              دست از سر من بردار،هيهات كه دلداري نيستي!
                    «مِراد» حوالت وا خدا،واكس نموفتي تو وا تا!
                    زِوُنِه گَنِتِه بَوَن،دِ عشق خَوَر داري نيسي!
                  مراد حوال ات با خدا،با هيچ كس قانع نمي شوي! 
                  زبان بدت را ببند،تو خودت هم از عشق خبري نداري!                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 21:9  توسط مراد سپهوند | 
           

۷-نرو وِي رَئن زردِم!كولاژدُمِ زيرِ بَردِم!=به اين رنگ زردم(كنايه ازضعف وزبوني)نگاه نكن!،مثل كژدم هاي(عقرب هاي)زير سنگ هستم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 14:39  توسط مراد سپهوند | 

من سال ۱۳۴۳خورشیدی است ومن طبق شناسنامه،مردادماه اين سال وارد هفت سالگي خود شده ام.دهه چهل،دهه اصلاحات اجتماعي-اقتصادي رژيم شاهنشاهي است كه با توصيه خارجي ها به ويژه آمريكا وبا سردمداري بعضي عناصر ورجال تحصيلكرده خودي،ارائه وكم وبيش به اجرا در آمدند.«سپاهی دانش»ازجمله موارد اصلاحات است.جوانان دیپلمه دختر وپسر با لباس های فرم که حدیث«طلب العلم فریضه علی کل مسلم ومسلمه»بر روی سمت چپ سینه اشان نقش بسته است،به عنوان معلم وارد روستاها شده اند.سپاهيان دانش هر سال روستاهاي بيشتري را زير چتر خود مي گيرند تا در روز به آموزش نوين نوباوگان و در شب با برنامه «پيكاربابی سوادی» خود به با سواد کردن بزرگسالان بپردازند.
امسال نیز قرار است روستای ما(روستای سراب داراب بخش چغلوندی شهرستان خرم آباد)،صاحب مدرسه وسپاهي دانش شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/24ساعت 15:22  توسط مراد سپهوند | 

هفته منتهی به هفدهم مردادماه(روزخبرنگار)،جشنواره مطبوعات استاني در شهر خرم آباد برگزار شد.محل برگزاري جشنواره به تبعيدگاهي !مي مانست كه علاقمندان به مطبوعات مي بايست عزم جزم كرده وشال وكلاه كنند تا در خروجي شهر(ميدان دانشجو) به طرف بروجرد،پرسان پرسان آن را پيدا كنند.درحالي كه چنين جشنواره هايي معمولا در ميادين وخيابان هاي اصلي شهرها (كه محل ترددجمعيت هستند ودسترسي به آن ها آسان است)برگزار مي شوند،معلوم نيست كه چرا جشنواره مطبوعات استان در آن مكان پرت و دور از دسترس، برگزار شد.
روي سخن من بيشتر با مديران مسئول مطبوعات واعضاي خانه مطبوعات استان است كه همين يك ماه پيش آن ها را انتخاب كرديم.دوستان عزيز،اصل واساس اين جشنواره مربوط به مطبوعات استان واهالي آن است كه شما اختياردار آنها هستيد.پس چگونه نتوانستيد ارشاد را قانع كنيد كه جشنواره استاني در مكان مناسب وقابل دسترس برگزار گردد؟آيا شما اصلا فكر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 13:42  توسط مراد سپهوند | 

محیط زیست عرصه ای وسیع ومتنوع است که حفاظت وحمایت از آن جز با برنامه ریزی اصولی ومشارکت عموم مردم به ویژه گروه های سازماندهی شده وسازمان های غیردولتی(NGOها)فعال،امكان پذير نيست.تعداد محيط بانان نسبت به مساحت عرصه ها بسيار كم است.نيروي همين تعداد كم نيزمعمولا درگير ودارهاي اداري ومديريتي فرسوده مي شود.مديريت زوار در رفته وناتوان وسياسي حاكم برمحيط زيست ومنابع طبيعي كشور،همين مسئله كمبود نيرو را مستمسكي قرار داده تا جوابگوي نابود شدن تدريجي وروزافزون منابع كشور نباشد.باتوجه به ناتواني دولت ومحدوديت هاي متعدد او در پاسداري از اجزاء مختلف محيط زيست(آب،خاك،هوا،جنگل،مرتع،حيات وحش گياهي،حيات وحش جانوري،آبزيان و....)،سال هاست كهNGO هاي مختلف در كشورهاي مختلف جهان(توسعه نيافته،درحال توسعه وتوسعه يافته)به وجود آمده اند وبه كمك دولت شتافته اند بلكه بتوانند منابع خود را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/17ساعت 16:34  توسط مراد سپهوند | 

وضعیت لرستان از نظر اقتصادی واجتماعی بحرانی است وحالت «فوق العاده»پیدا کرده است.این ادعای من نیست،بلكه سخنان مقامات رسمي و دولتي در سطح استان،حاكي از اين موقعيت است.اوضاع به حدي به هم ريخته است كه حتي مقامات محافظه كار نيز وادار به واكنش شده اند. كساني كه بنا به موقعيت شغلي وسياسي شان واز سر مصلحت! همواره سعي دارند واقعيت هاي تلخ ،خيلي آشكار وعيان نشوند يا بيان نشوند نيز ديگر تحمل ندارندونمي توانند بيش از اين شاهد وناظر وخامت اوضاع باشند.بلي،اگر  حداقل ارتباطي بين مسئولان ومتن مردم وجود داشته باشد،اگر حتا تنها با قوم وخويش خود مراوده داشته باشند،اگرزن وبچه واهل وعيال شان سروكاري با مردم كوچه وبازار داشته باشند،اگر.....،متوجه مي شوند كه فقر وناداري وبيكاري ومفاسد مرتبط با آن ها در لرستان به نقطه اوج خود نزديك شده است.امروز به راحتي مي توان ديدكه كمترخانواری در


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/15ساعت 14:55  توسط مراد سپهوند | 

۵-هِيل حَي دِ گوو گَپَه!=شيار كج(درشخم زدن)به گاوبزرگ ربط دارد(زير سر گاو بزرگ است!)
همان طور كه قبلا گفتيم،ضرب المثل هاو زبانزدهاي لري به شدت تحت تاثيروبرگرفته ازعناصرمحيط وزندگي طبيعي مردم هستند.به طوري كه دربسياري ازضرب المثل ها،رفتار وحركات حيوانات نيز در شكل گيري آ نها بسيار موثر بوده است.دراين ضرب المثل،رفتار جفت گاو هنگام شخم زدن زمين،دستمايه بيان يك مسئله اساسي در خانواده وجامعه قرار گرفته است.«هِيل» شیاری است که به وسیله خیش بسته شده به جفت گاو در زمین ایجادمی شود.اگر«گاویار»مهارت کافی درشخم زدن نداشته باشدیا به ویژه اگر حرکات جفت گاو هماهنگ نباشند،شيارها از همان ابتدا كج ومعوج در آمده وادامه شخم زني با مشكل ودردسرمواجه مي شود.دراين مورد،اين گاو بزرگ تراست كه بايستي باگاو جوان هماهنگ شود تاشيارها كج درنيايند.اين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/14ساعت 13:13  توسط مراد سپهوند | 

امشب(۸/۵/۸۹)بربالين كسي نشسته ام كه وجود لعنتي مرا نه ماه در شكم خود تحمل كرد تا پس از به دنيا آوردن دودختر،نورچشمانش باشم! ولابد مايه اميد پدر!.تن لش بي مقدار مرا همراه كوچ ايل از ييلاق تا قشلاق اميدوارانه درشكم خود حمل مي كرد ودر كوه ودشت وگردنه ودره،عزيز مي داشت واز شيره جانش مايه مي بخشيد تا همچون مني زاده شود و....
اينك بر بالين مادرم هستم.نه!،بر بالين حاضر شدن تنها كار مادر است كه سر فرزند به دامان مي گيرد ومهر ومحبت در كامش مي ريزد.من امشب به خود قبولانده ام!كه تا صبح دور وبر اوباشم،نه بربالينش.بربالين بودن،صبرواستقامت وعشق مي خواهد كه چشمه اش در درون ما اولادها خشكيده شده !وتنها كار مادر است.
مادرم بيمار است.بيماريي سخت وغير قابل برگشت كه بي شك از ناحيه ۱۱اولادش ومشكلات زندگي آن ها،به او تحميل شده است.مي خواهم با نوشتن اين سطور هم خود را سبك كنم وهم علامت سوالي بگذارم بر روي اين زندگي هاي كليشه اي و اتو كشيده امان!كه عزيز ترين كسان مان را بر نمي تابد.مي خواهم به اين وسيله هشداري داده باشم به نسلي كه با پدر ومادرهاي خود اتوماتيك وار وماشيني برخورد مي كند.
امشب من ومادرم تنها هستيم.روزها،پرستاري از او نگه داري مي كند كه شب ها بايد لاجرم پيش خانواده اش باشد.امشب نوبت من است كه شب را بامادرم به صبح برسانم تا فردا دوباره پرستار بيايد.بعداز آن كه پرستار رفت،مادرحدود نيم ساعت زل زده بودبه چهره دربه داغون من وچشم بر نمي داشت.چند ماه بود كه خواهرم از اونگه داري مي كرد ومن به او سرمي زدم.گويي كه تشنه تماشاي وجود نه چندان با ارزشم بود.با چشم هايش هزاران راز را با من درميان مي گذاشت اما نمي توانست كلامي به زبان بياورد ولي حرف هاي مرا خوب متوجه مي شد.مي دانستم كه مي خواهد صورتم را غرق بوسه كند ولي مغز فرمان نمي داد.يك لحظه چشم از عمق چشمانم برنمي داشت.مي خواست به من بگويد كه چرا چنين شد وچرا بازي روزگار به اينجا رسيد كه نمي توانست.ياد شعري بختياري در آواز سال ها پيش استاد شكارچي افتادم:
      پري جو پَه چِه وا بي         كِه دنيا چونو وا بي
نتوانستم تحمل كنم واشك داغ درچشمانم حلقه زد.جويبار اشك به چشمه داغ دلم وصل شدو او سريع تشخيص داد وآثار پريشاني در چهره اش پديدار گشت.متوجه شدم كه تنگ خلقي وضعش را بدتر مي كند.سريع جلوي گريه ام را گرفتم وچشمانم را پاك كردم ونگذاشتم كوه درد ورنج او هم به گريه برسد.موضوع را به برادر وخواهرهايم كه مي دانستم صحبت در مورد آن ها خوشحالش مي كند،كشاندم.در مورد هر كدام از آن ها،ريحان بي گل!كاشتم واز بچه هاي كوچك وبزرگشان گفتم.كم كم آرام گرفت وهمچنان چشم ها ودهانم را مي نگريست كه يعني باز هم بگو.دو بالش روي هم گذاشتم واز او خواستم كه تكيه بزند كه بلافاصله اين كار را كرد ومن باز هم در مورد اولادهايش گفتم وگفتم تا آرامش كاملا در چهره اش هويدا شد.پرستار از بي قراري او زياد گفت ومن در كمال تعجب طي نيم ساعت آرامش كردم.به اوگفتم مادر،امشب تا صبح در كنارت مي خوابم تا فردا كه پرستار بيايد.باز هم اطمينان نداشت!وفكر مي كرد كلكي در كار باشد.با لباس راحتي دركنارش به دو بالش تكيه زدم وشكلك قديمم را در آوردم.
كتابي به دست گرفتم و ورقش زدم تا بداند من همانم كه عمري زير سايه او سرش در كتاب بود وهيچ غلطي نتوانست بكند!ورقه اي كاغذ روي كتاب گذاشتم وخودكاري به دست تا بداند كه من همان محصل ژنده پوشي هستم كه او از «چرچی»های دوره گرد برایم دفتر ومداد وخودکار و....می گرفت تا درس بخوانم وخود را از محیط آمیخته با فقر و فاقه روستا مثلا نجات بدهم!.باز هم به چهره ام زُل زده بود.در طول نيم قرن عمر خود شايد تا به اين اندازه به واژه مادر فكر نكرده بودم.
خواستم از گنجينه اطلاعات بومي او به ويژه در زمينه ضرب المثل ها،شعرها و چل سروها بهره ببرم و هم ذهن وروح او را بيازمايم كه متاسفانه همراهي نمي كرد وفقط با حركات سر وچشم ها بعضي چيز ها را كه خودم مي گفتم،تاييد مي كرد.حالا مطمئن شده بود كه پس از پرستار،فرزندش هم او را ترك نخواهد كرد.آرام آرام دل به خواب داد اما هر از چند گاهي سري مي جنباند و اوضاع را از جمله حضور من را چك مي كرد ودوباره سر بر بالش مي گذاشت.باز هم دلم گرفت و آرام آرام وبه صورت زمزمه یک«علیدوستی»را شروع کردم.هنوز مصرع اولش را نخوانده بودم که سر بلند کرد وبا تشویش خاصی به چهره ام نگاه کرد.آن را هم قطع کردم واز او خواستم که به استراحت ادامه بدهد.
هدف من این نیست که یک مسئله شخصی یا گرفتاری خانوادگی را نقل کنم.همان طور که گفتم،مي خواهم اين سطور تلنگري باشند به همه ما بخصوص نسل جوان مان كه در كشاكش اين زندگي لعنتي و بلانسبت ،اين سگ دويي هاي بي نتيجه امان فرصتي را هم به پدر ومادران مان اختصاص دهيم و اجازه دهيم آخرين انوار بي رمق ولي بي رياي اين«افتووهای سری کُو»به ما بتابد زيرا اين نياز آن هاست حتي اگر ما احساس بي نيازي كنيم!
حالا اين شيرزن خوابيده است ومن به ياد مي آورم سال ۱۳۴۳خورشيدي را كه چگونه  قبل از رفتن به دبستان،برايم كيف و كفش و كلاه تهيه كرده بود تا به مدرسه تازه تاسيس روستاي همجوار بروم تا به قول بزرگ ترهاي آن موقع ،ما هم مثل آن ها بدبخت نشويم!به ياد مي آورم كه چگونه در اكثر غروب هاي سرد زمستان سال اول دبستان،تا زانو در برف فرو مي رفت ومرا كول مي كرد وبه خانه مي آورد.به ياد مي آورم كه چگونه چراغ«یِ دَسي»را از اهل خانه دریغ می داشت ونزدیک من می آورد تا«آب،آب»را دراولین صفحه دفتر مشقم ،بنويسم.اين همان مادري است كه بابت مژدگاني قبولي سال اول دبستان من مرغ تخم گذارش را پيشكش فراش مدرسه كرد.آه!اين همان مادري است كه هر موقع نيازم مي شد سكه هاي يقه پيراهنش و«کلنجه اش»را به طرفه العینی به نیروی عجیب انگشتانش برایم می برید تا من هیچ بهانه ای برای ادامه ندادن تحصیل ،نداشته باشم.اين همان مادري است كه۱۱برادر وخواهرم راهم مثل من از آب وگل به در آورد.احساس مي كنم كه او اكنون باخيره شدن به چشمانم،مي خواهد آخرين جرعه هاي مهر ومحبت وصداقت ويكرنگي وايثار را باز هم در كامم بريزد
بيش از اين تحمل ادامه اين سطور را ندارم.بدون آن كه قصد موعظه وپندي داشته باشم(كه معمولا به مذاق نسل جوان ما خوش نمي آيد)،خواهش مي كنم كه مادران،اين جويباران زلال عشق ومحبت را فراموش نكنيد.به ويژه شير مادران لرستان  را كه الهه گذشت وعشق در بين مادران جهان هستند.  چنين باد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/10ساعت 17:39  توسط مراد سپهوند | 
چي جِكِه بيم دِ گَلِ دار،چي كوگي بيم دِ دِنِ كُو
چونِسم چاره نويس چارَم نِوِشتَه،نافَمِ بورييَه سي تُو!
مانندگنجشكي بودم درلابلاي درخت،مانندكبكي بودم درقله كوه
چه مي دانستم كه چاره نويس چاره ام رانوشته ونافم را به نام تو بريده!
چي واشِه بيم دِ مِين صَرا،چي اِشكاري بيم دِ قِي كَمَر
چونِسم كه چرخِ گَردو مِيا بونَه دِ وَرِِم چَمَر!
مانند شاهيني بودم درصحرا،مانندشكاري بودم دركمركش كوه
چه مي دانستم كه چرخ گردون مي خواهدعزاوماتم راپيش پايم بگذارد!
چي اَلوئي بيم دِ دل آسمو،چي قوشي بيم دِ سرِ دار
چونِسم چي پَرو شِري موفتِم وِ زيرِ پا يِ اِي روزِگار!
مانند عقابي بودم در دل آسمان،مانند قوشي بودم بر بالاي درخت
چه مي دانستم كه مثل پارچه پاره پوره ايي به زير پاي اين روزگار مي افتم!
چي گرگِي روز گِرِتِمَه،بيمَه خَنَزارِ عالم
چونِسم اِي آخِر شَري،هِي بييَه دِ بخت ئو طالَم!
مانند گرگ روز برمن پديدار گشته(كاري از دستم برنمي آيد)،محل خنده واستهزا عالم شده ام
چه مي دانستم كه اين عاقبت شر،دربخت وطالعم وجود داشته است!
اِي«مِراد»حونَت خِرو با،مِزِلِكَت بووَه وِ شر
عمرِ گَنِن بُردي وا سر،هَني هِي هوي دِ شر ئو گَر!
اي «مراد»خانه ات خراب شود ومنزلگاهت قرين شر باشد
عمر بد را به سر بردي ولي هنوز هم در شر وگر هستي!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/10ساعت 15:18  توسط مراد سپهوند | 

ساعت ۱۱صبح روز چهارشنبه ششم مرداد ماه۱۳۸۹خورشيدي،مصاحبه مطبوعاتي آقاي دهمرده استاندار جديد لرستان بود.من هم با كمي تاخير به اين نشست وارد شدم.تصور مي كردم كه لااقل دوسه ساعت پرسش وپاسخ رودررو بين خبرنگاران واستاندار،برگزار خواهد شد وخبرنگاران مهم ترين معضلات استان رابا ايشان در ميان خواهند گذاشت تا درمعرض قضاوت خوانندگان خود قرار دهند.فكر مي كردم كه من هم به عنوان مطبوعاتي وهم به عنوان كارشناس،بتوانم پرسش هاي اساسيي در رابطه با مسايل مختلف استان داشته باشم كه پاسخ استاندار به آن ها مي توانست لااقل ديدگاه هاي شان را مشخص نمايد.
موقعي كه وارد شدم،جناب استاندار را درحال سخنراني ديدم درحالي كه درسمت چپ وراستش،تعدادي از معاونين ومسوولان استانداري ومديران كل دستگاه هاي اداري استان نيز نشسته بودند.بلي،جناب استاندار سخنراني مطبوعاتي !خود را شروع كرده بود،غافل از آن كه جماعت خبرنگار ومطبوعاتي آمده بودند تا سخن وتصميم وبرنامه هاي عملي ايشان را درباره اين استان بحران زده بشنوند ودر جرايد خود منعكس نمايند زيرا زمان درس ها وپندها وموعظه هاي اخلاقي ومديريتي
اكنون ديگر گذشته است و استاندار جديد با توجه به مشكلات تيم مديريتي پيش از خود،مي بايست خيلي رك وراست از برنامه هاي عملي وطرح هاي خود براي استان بگويد نه پند وموعظه هاي مديريتي! كه از قضا مورد ايراد يكي از خبرنگاران نيز قرار گرفت.گويا كه آقاي استاندار ليست بلند بالايي(بالغ بربيش از30مورد) رايادداشت كرده بود كه باتوضيح آن ها ،جماعت خبرنگار را به فيض برساند!كه حدود يك ساعت صحبت كردند ولي با اين حال فرمودند كه وقت كافي نبوده تا همه موارد را مطرح كنند!صحبت هاي استاندار همان طور كه برداشت من وتعداد زيادي از خبر نگاران بود ،بيشتر به توصيه هاي اخلاقي ومديريتي به همكارانش در استانداري ومديران كل بود تا در مورد وضعيت استان.امين وبازوي اجرايي خود دانستن مطبوعات،رعايت نظم وانضباط،تعامل وهمدلي،حل وفصل مسايل در محيط آرام وبه دور از تنش،صادق و روراست بودن با مردم،ندادن قول الكي ونزدن كلنگ الكي،دانايي محوري،پرهيز از احساسات وكار كارشناسي نشده،تلاش براي ايجاد مدل در زمينه هاي مختلف،كوتاه كردن مدت زمان اجراي پروژه ها،تشكيل اتاق فكر(چيزي كه چند سالي است براي بعضي مسوولان به يك پُز تبديل شده است!)،بازديد هاي سرزده،دادن روحيه اميد،دادن فرصت به مديران براي اصلاح خود،چشم داشتن به كارهاي بزرگ،ورود بخش خصوصي وآماده كردن بستر ها توسط دولت ونبش قبر نكردن واحترام به كارها وزحمات مديران قبلي از جمله مهم ترين مواري بودند كه استاندار مطرح كرد والبته خبرنگاران همه اينها را فوت آب بودند!چون بارهاوبارها از زبان مسوولان قبلي آن ها را شنيده اند وبرايشان اصلا تازگي نداشت.
بعدازصحبت هاي ايشان،مسئول روابط عمومي استانداري با اشاره به ضيق وقت!از خبرنگاران خواست كه پرسش هاي خود را بپرسند تاجناب استاندار در آخر سر به صورت يكجا وفله اي!به آن ها پاسخ بدهد.واقعا همه چيز دراستان ما(چپي چوورشه!)است.ضرب المثل پرنغز ومغزي لري ميگويد:
نِحَردييَه نونِ گَنِم نِئييَه دَسِ مردِم؟يعني اگر نان گندم نخورده اي،دست مردم هم نديده اي؟كجاي عالم ديده ايد كه خبرنگاران يكجا سوال ها را بپرسند تا طرف هم يكجا پاسخ بدهد؟رسم تمام دنيا اين است كه خبرنگار خود ونشريه اش رامعرفي مي كند وسوالش را مي پرسد و بعد طرف جواب مي دهد وهمه خبرنگاران جواب مشخص سوال مشخص را يادداشت مي كنند تا در جريده خود منعكس نمايند زيرا حتما خوانندگاني هستند كه واقعا جواب اين پرسش ها براي شان مهم است و آ نها را تعقيب مي كنند.بر من معلوم شد كه حدس وگمان هاي قبلي ام در مورد چنين جلساتي درست هستند واساسا خيري از آ ن ها به مردم نمي ماسد وبيشتر حالت تبليغاتي وفرماليته وفرمايشي دارند!حدود ده نفر از جماعت حاضر در جلسه كه به هر حال به عنوان خبرنگار حضور پيدا كرده بودند،سوال هاي خود را پي درپي وبا عجله وبدون جواب مشخص پرسيدند كه تنها دوسه نفرشان به طرح پرسش هاي نسبتا خوبي پرداختند كه آنها نيز درلابلاي پراكنده گويي هاي ديگران گم شدند!وپاسخ معيني دريافت نكردند.اين دوسه نفر استاندار را از كلي گويي وبحث هاي اخلاقي مرسوم كه معمولا هر مديري درابتداي كارش عنوان مي كند(وضمانت اجرايي ندارند وبعد هم حاجي حاجي را در مكه ببيند!)،برحذر داشتند وايشان را به مطرح كردن برنامه هايش براي گره گشايي از معضلات عديده استان( كه مديران قبلي توان رويارويي وحل آنها رانداشتند)ازجمله اشتغال وتوليدوتوسعه وبيكاري و....فرا خواندند.متاسفانه بعد از پايان دادن !!به پرسش هاي خبرنگاران(كه با گذشت زمان داشت روند جدي تري به خود مي گرفت ومسايل اساسي استان را مطرح مي كرد)جناب استاندار حدود ده پانزده دقيقه!!را صرف پاسخ گويي به همه سوال ها كرد.مطالبي كلي وبديهي وعمومي تحويل جماعت خبرنگار شد وهمه چيز باز هم به خير وخوشي پايان يافت!من هم از رهنمودهاي اخلاقي ومديريتي استانداربهره بردم اما باهمه دقت و وسواس كارشناسي ومطبوعاتي ام نتوانستم خط مشي وبرنامه ايشان را در باب معضلات عديده استان مان ،دريابم.اميد كه در آينده همه چيز مشخص شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/07ساعت 21:36  توسط مراد سپهوند | 

۳-تا كوئي نَرِِميَه   شَطي پُر نِمووُه=تا كوهي خراب نشود،شطي پر نمي شود.
اين ضرب المثل به طورعام درموردانجام يك كاراساسي براي بر طرف كردن مشكلي اساسي تراست.دراستان لرستان اين ضرب المثل بخصوص درمورد مشكلات ونيازهاي مهم اقتصادي،كاربرد دارد.واقعا هم فاصله وتضادطبقاتي را بايد مانند يك شط درنظرگرفت.شط دراصطلاح لري يك دره كم عمق است كه ممكن است به مرورزمان به دره اي عميق تبديل شود.اين ضرب المثل بيانگر آن است كه با كارهاي روبنايي وكوچك وآميخته با احساسات نمي توان ضعف اقتصادي وشكاف طبقاتي را مرتفع نمود بلكه بايستي سرمايه وامكانات كافي را دراين راه به كاربست تا اين شط كم عمق به دره اي عميق ووحشتناك تبديل نشود.

۴-زِمي كه سختَه گُوو دِ چَش گُوو مِئينَة=زمين كه سخت است،گاو از چشم گاو مي بيند.
در قديم(قبل از به كار گيري تراكتور)،معمولا ازجفت گاونر براي شخم زدن زمين استفاده مي كردند كه البته هنوز هم در بعضي مناطق مرسوم است.خيش را با وسايل دست سازي ديگر به گردن جفت گاو مي بستندوزمين راشخم مي زدند.در مواردي كه زمين سخت وسفت بود،دو گاو از ناراحتي به همديگر شاخ مي زدند.گويي كه هر كدام ديگري را مقصر مي دانستند!اين ضرب المثل در مسايل خانوادگی،اقتصادي ،اجتماعي و...كاربرد دارد.ممكن است كه شرايط درهركدام از زمينه هاي ذكرشده به حدي سخت وطاقت فرسا باشد كه افراد وگروه ها به ناچار همديگر را مقصر بدانند نه باعث وباني اصلي را!كه آن ها را به جان هم انداخته است .بي شك اين ضرب المثل در زندگي امروز ما نيز كاربرد وسيعي دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 15:16  توسط مراد سپهوند | 
يارون تون خدا بشنوئن عرضِم            گِري سِي بِكَن وَ رَين زردِم!
ياران شما را به خدا عرضم را بشنويد    لحظه اي به رنگ زردم نگاه كنيد
شورونشاطي نييَه وَ دِلِم      روحِ خدايي چِييَه اِ گِيِم!
شورونشاطي در دلم نمانده        روح خدا از گِلم رفته
جِوونه اميد حُشك بي اِ بيداد    اُرزوي عمر چي توز چي وَ باد!
جوانه اميد خشك شد،اي بيداد     آرزوي عمر مانند گردوغبارهمراه بادرفت
خزون بي رحم وَ توو توجيل     گلزار روحم كُي كِردِيَسه بويل!
پاييز بي رحم باشتاب وعجله     تمام گلزار روحم را به خاكستر تبديل كرد
اِ هوار يارون بِرَسنه دادم      وَ خدا قسم وَ مِردِن شادِم!
اي هوار!ياران به دادم برسيد     به خدا قسم به مردن شاد هستم
چه معنِي دِيري گيون وَ سر بييِن؟   جور ظالمان وَ دو چَم دوييِن؟
چه معنايي دارد جان به سر شدن(مرگ تدريجي)   ستم ظالمان را با دو چشم ديدن
شَياقِ بيداد گيونم سِزوني   شكوفه عشقِم يِ سر كِزوني!
شلاق بيداد جانم را سوزاند   شكوفه عشقم را يكسره كز داده وپژمرده كرده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 14:27  توسط مراد سپهوند | 

زندگی ومرگ انسان های بزرگ وتاثیرگذار،نه تنها شانس وفرصت عبرت آموزي ودرس گرفتن رابراي ديگران به وجود مي آورد،بلكه مي تواند به زمينه اي براي همدلي،همراهي،وحدت نظر و وحدت عمل گروه ها،اقشار وحتا اقوام  وملل،تبديل شود.ساليان سال،آهنگ هاي روانشاد سقايي روحيه وجوي سرشار از حماسه وعشق را در بين لرتباران به وجود آورده و حتا ساير اقوام ايراني را تجت تاثير خود قرار داده بود.بعدازآن،ناگهان براي سال هاي متمادي سقايي به خاموشي ومحاق رفت و جزپخش گهگاه وناگهاني!آهنگ هايش دربعضي مناسبت ها،يادي از او نشد!.آري،حنجره طلايي قوم لر وخواننده سرگذشت تلخ وشيرين اين قوم،اسير بيماري شد.اين روند به مرور جانكاه تر شد تابه سال هاي پاياني خود رسيد.دراين سال ها جز تك صداها وتك حمايت هايي از بعضي پيشكسوتان عرصه هنر،اثري از حمايت وهنرنوازي مشاهده نگرديد!بيماري به اوج رسيد ونفس هنرمندي كه جز براي مجد وعظمت فرهنگ وهنر قوم لر ازسينه برنمي آمدرابه شماره انداخت وسرانجام در روز ۲۷تيرسال۱۳۸۹خورشيدي،خواننده حنجره طلايي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/03ساعت 22:17  توسط مراد سپهوند | 
                   

تن جنگل های حفاظتی زاگرس پر است از زخم ها وجراحت هایی که نیاز آمیخته با ناآگاهی مردمان این بوم به علاوه مديريت زوار در رفته دولتي،به آن ها تحميل كرده است.علي رغم پيشرفت معجزه آساي فن آوري،هنوز روش هاي مراقبت ومحافظت از منابع طبيعي در كشور ما عهد بوقي هستند!جنگل ومرتعي بي نظير در كمركش كوهي دور از دسترس،به هر دليل طعمه حريق مي شود.گيرم كه تكنولوزي موبايل خبررساني را بسيار تسريع بخشيده باشد اما اين امر زماني مثمر ثمر است كه موجب اقدام سريع متوليان امر و جلوگيري ازگسترش آتش سوزي ونابودي گونه هاي باارزش گياهي وجانوري شود.چه فايده از خبررساني سريع زماني كه روش عمل مان همان روش ۵۰سال پيش است؟دوستي تعريف مي كرد(البته در فيلم ها هم ديده ايم)كه بلندشدن وبه هوا خاستن يك دود در جنگل هاي انبوه وتوريستي آلمان همان وحاضر شدن هلي كوپتر ماموران حفاظت بر  فراز محل واقعه همچون اجل معلق همان!به راستي تا كي ما بايد اين داستان ها را از كشورهايي غير از خودمان بشنويم!؟كار ما هم مثل بني بشرهاي ديگر كي سامان خواهد گرفت!؟مسوول محيط


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/01ساعت 15:43  توسط مراد سپهوند | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این وبلاگ مطالبی در مورد مسایل اقتصادی،اجتماعی،فرهنگی،سیاسی و زیست محیطی استان لرستان ارایه می گردد

نوشته های پیشین
93/03/01 - 93/03/31
93/02/01 - 93/02/31
92/12/01 - 92/12/29
92/11/01 - 92/11/30
92/10/01 - 92/10/30
92/09/01 - 92/09/30
92/08/01 - 92/08/30
92/07/01 - 92/07/30
92/06/01 - 92/06/31
92/05/01 - 92/05/31
92/04/01 - 92/04/31
92/03/01 - 92/03/31
92/02/01 - 92/02/31
92/01/01 - 92/01/31
91/12/01 - 91/12/30
91/11/01 - 91/11/30
91/10/01 - 91/10/30
91/09/01 - 91/09/30
91/08/01 - 91/08/30
91/07/01 - 91/07/30
91/06/01 - 91/06/31
91/05/01 - 91/05/31
91/04/01 - 91/04/31
91/03/01 - 91/03/31
91/02/01 - 91/02/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31
90/04/01 - 90/04/31
90/03/01 - 90/03/31
آرشيو
آرشیو موضوعی
سیاسی-اجتماعی
فرهنگی
اقتصادی
زیست محیطی
شعر فارسی
شعر لری
شعر لکی
ضرب المثل لری
گزیده خاطرات
چكيده مقالات علمي
لرستان به روايت تصوير
گلچين شعر كهن لرستان
از ميان ايميل ها و پيامك ها
خبر و نظر
برچسب‌ها
لرستان (48)
انتخابات ریاست جمهوری (7)
خرم آباد (7)
توسعه (7)
ضرب المثل لری (5)
مطبوعات (4)
انتخابات مجلس (4)
نوروز (3)
راه یافتگان مجلس (3)
سفیدکوه (3)
بیکاری (3)
اشتغال (2)
تیم فوتبال گهر دورود (2)
مخمل کوه (2)
زن لر (2)
انقلاب57 (2)
نامه سرگشاده (1)
بودجه فرهنگی (1)
نوروزباستانی (1)
خاطرات انقلاب57 (1)
پیوندها
هفته نامه سيمره
نشريه اينترنتي لور
واتوره( ماشاا...اكبري)
پايگاه خبري لرنا
لرستان كوچك قزوين
خاكبان( فرهاد خاكساريان)
پايگاه خبري لروير
چراغ هاي رابطه
تاسيا( حشمت ا..آزادبخت)
هواداران استاد رحمان پور
تاريخ وادبيات لرستان(مهدي ويسكرمي)
لرسو
كانون دانشجويي همياران طبيعت لرستان
خبرگزاري مستقل محيط زيست ايران
آواي محيط زيست ايران
ديده بان لرستان
نواي زاگرس
تالديك(صالح سوري)
زمين شناسي(دكتر فرهادي نژاد)
گل گل(مهندس ميرزايي)
برافتو
لري شمالي
لرستان پشتكوه
لك
ميرنوروز
صارم بروجرد
نداي لرستان
جغرافيا،انسان و محيط(علي جودكي)
لرستان ديار من(مسعود فرج الهي)
گفتگولر(شهرام شرفي)
صنعت و اقتصاد لرستان(حسين سلاحورزي)
هفته نامه اقتصاد لرستان
خبرگزاري لرستان
ايبنانيوز(آژانس خبري بختياري)
لرستان سرزمين گنج هاي پنهان(رضاجايدري)
معلم نوگرا
شعر و ادبیات(علی رضا کرمی)
سايه هاي مفرغي(كرم رضا تاج مهر)
طلای سرخ لرستان(مهندس کریم خادمی)
انجمن مرتع و آبخیز دانشگاه لرستان
چكامه هاي ناميرا
ميرملاس نيوز
ادبي-نووه دار(اسداله آزادبخت)
اسرع الحاسبين(امير رضاپناه)
چو ایران نباشد تن من مباد(عبدالرضاقاسمی)
لرستان نیوز
هیچ مگو...(فاطمه نیازی)
هومیان نیوز
نوشته های بانو
علوم تجربی
پایگاه خبری تحلیلی یافته
محیط زیست دورود
اندیشه خرم آباد
خورمووه پاتوق(احمد ساکی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM